تبليغاتX
کوچه های بی کسی

دل از بي كسي اش انگار طلسم غم گرفت بازم

شكست و باز گفتم من فداي اين غم نازم

كويرا اين دل خستم زتو خسته تر است انگار

چه بي آب و علف گشته است چه تنها و غريب و خوار

 

يك سال درست ميشه كه آپ نكردم

نمي دونم چرا

حسش نيست

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط سعید |

بی تو هیچم ای کسی که تمام زندگی ام در دست توست

بی تو هیچم ای تک نوازنده ی ساز عشق

بی تو هیچم ای تمام دارو ندار هستی عالم فدایت

 

 

سالها فکر من این است و همه شب سخنم               که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا امده ام امدنم بهر چه بود                                به کجا می روم اخر ننمایی به تنم

 

با تشکر از دوست خوبم ساسان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط سعید |

اگر خوشبختی چنین است .. پس نفرین بر چنین بختی

در غم عشق او خزان شد نو بهار جوانی ام.....

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط سعید |

ای کاش زندگی ام دنده عقب داشت

با تشکر از دوست خوبم.... اعتصام مرادی

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط سعید |

آخه مگه آدم چقدر می تونه دوام داشته باشه که عشقش رو دیر دیر ببینه

ای خدا دلم واسش خیلی تنگ شده پس کی میاد که ببینمش

خدایا تو بهش بگو که من چقدر دوسش دارم

کمکم می کنی دیگه که بهش برسم مگه نه ؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط سعید |

زندگی برایم جهنم است وقتی که تو را ندارم

و خودکشی بهشت است وقتی زندگی برایت جهنم باشد....

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط سعید |

آدمـــا تو زندگی ، مث یه مســــــــافرن
یه روزی دنیا می آن یه روز از دنیا می رن

قصه بودن مــــا ، آخرش رفتن مـــــاست
چیزی که جا می مونه ، دفتر خاطــره هاست

دفتری پر شـــده از ، لحظه های خوب و بد
اینه رسم روزگـــار ، از گذشتـــــه تا ابد

لحظه دربــــدری ، درد غربت کشیـــــدن
تو غبار کوچه هــــا ، زندگی رو ندیـــدن

زیر آوار زمـــــون ، گریه کردن تــا سحر
مثل سایه در غــــم و حسرت یه همسفـــر

لحظه ای که عاطفـــــه ، از دلا پر می زنه
نور مهربونیهــــــــا ، به خونه سر می زنه

وقتی دستای امید ، اشکـــا رو پاک می کنه
غم و ناامیدی رو ، یه گوشــه خاک می کنه

توی راه زندگـــی ، آره ما مسافــــــریم
بهتره که همسفــــــر ، باشیم و باهـم بریم

لحظـــــه شادی و غم ، قدر هم رو بدونیم
با لبای خاطــــــــره ، شعر عشقو بخو
نیـم

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط سعید |

بي اشک هم مي توان پرواز کرد تا سرزمين نقره اي باور يک عشق
بي صدا هم مي توان فريادي به بلنداي دوستت دارم ها سر داد
....بدون نگاه هم مي شود از راز دروني قلب سخن گفت
...اما بدون تو نمي شود. . . نه پرواز كرد نه فرياد زد و نه سخن گفت

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط سعید |

می شکنم وقتی نباشی می دونی واست می میرم

نمی خوام از من جدا شی نمی خوام رنج و ببینم

می شکنم زیر غصه ها وقتی که تو رو ندارم

آخه وقتی که تو نیستی چه جوری طاقت بیارم ...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط سعید |

من شکستم ،آری ! تو شکستم دادی

من غریبم !آری، تو غریبم کردی
تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندی
تو مرا بر در و دیوار بدی کوباندی
تو مرا از بودن  تو  مرا از من  و از ما و تو از پنجره ها ترساندی
تو مرا از فردا تو مرا از دریا ترساندی
من اسیرم !آری تو اسیرم کردی
بی خبر از باران تو کویرم کردی
من شکستم آری !تو شکستم دادی

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط سعید |

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود،زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود....

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط سعید |

چون شمعم و سر نوشت روشن خطرم

پروانه ی مرگ پر زنان دور سرم ....

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط سعید |

اگر رسیدن به تو پایانش مرگ است ...پس من همین حالا صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه زندگی خویش خواهم و بوسید و روانه مرگ خواهم شد و به استقبالش می روم...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط سعید |

می دانم که صدای فاصله ی من و تو تا عرش کبریاست ..اما این فاصله را با عشق بی کران خود محو خواهم کرد ... دریا را به دریا ...دنیا را به دنیا ...فردا به فردا وصل خواهم کرد و فاصله ها را از بین خواهم برد ....

تو خود می دانی چقدر دوستت دارم ...خود می دانی ؟

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط سعید |

و عشق یعنی ورود به جنگل شوکرانها در سر زمین ناکجا آباد

آنجا که شهری میان من و توست و صدای فاصله ی من و تو تا عرش کبریاست

می دانی کجاست ؟ می دانی کجاست ؟

آنجا پایان لحظه هاست

آنجا شروع تنهایی هاست

آنجا منزلگه پر مدعاست

آنجا پیمان شکن رویاهاست

آنجا دل ها پر از ریاست

آنجا شکست دل خیلی بی صداست

پس عشق چه جای بدی است ..... اما برای رسیدن به تو از آنجا خواهم گذشت

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط سعید |

گناه من این است که بی تو نمی توانم زنده بمانم

گناه من این است که تو را دوست دارم

گناه من این است که زندگی رو بدون تو نمی خواهم

آری من گناه کارم آلوده شدم به گناه

من به گناه عشق تو آلوده شدم

و من بی گناه به گناه عشق تو می سوزم و هیچ نمی گویم ......

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط سعید |